شکایت نزد خدا

منم شاکی ای خدا!شاکی ای خدا
دادخواستم را چگونه باید نوشت
چراهایم را چگونه باید گفت؟
سؤال هایم بی جواب مانده هنوز
سؤال هایم چرا هایم را چرا نباید گفتن؟
چراها را نباید پرسید می دانم
سؤال هایم را می گویند سکوت!
چرا باید سکوت کردو نگفت؟
چرا باید عشق را کشت؟
ببخشید بازم سؤال کردم من
خوب منم آدم نه نیستم؟
مگر نه عاشقی را آدمیت لازم است؟
وگرنه هر حیوان عاشق است
مگرنه عشق را در عرش ننوشتن؟
چرا مکاران عشق را کشتند؟
بحر چی باید سکوت و بی جواب ماند؟
آن ها عشق را کشتند با پلیدی
باز هم سکوت و باز هم سکوت؟
پس کی باید گفت حرف دل؟
پس کی باید گفت سر نهان؟
تا کی باید ماند بی عشق در جهان؟
آه خوب می دانم خواهند گفت تقدیر تو بود
سؤال دیگری دارم خدایا؟
چرا تقدیر را این چنین شوم باید سرشت؟
چرا خوب و بدت را درکنار هم باید نوشت؟
من چرا زیاد دارم خدایا
ولی گویند سکوت و باز هم سکوت!
من بنده تقدیر تو ام خدایا
حال خوب شد راضی هستی ای خدا؟
پس حالا حکم ده بهر ظالمان
ضالمانی که بی رحمانه عشق را کردند فدا
حکم خواهم بهر قاتلان
آن ها بودند که عشق را سربریدند
باز هم منتظر خواهم ماند بهر حکمت ای خدا
چون می دانم قضاوت خواهی کرد درست ای خدایا
ادامه مطلب













