تبليغاتX
شب وسکوت

شب وسکوت

عاقلان گر چه بخندند به شعر تر ما!کودکان سنگ پرانند به بال و پر ما!گرچه از چشم حسودان دل ما زخم خورد

شکایت نزد خدا

منم شاکی ای خدا!شاکی ای خدا

دادخواستم را چگونه باید نوشت

چراهایم را چگونه باید گفت؟

سؤال هایم  بی جواب مانده هنوز

سؤال هایم چرا هایم را چرا نباید گفتن؟

چراها را نباید پرسید می دانم

سؤال هایم را می گویند سکوت!

چرا باید سکوت کردو نگفت؟

چرا باید عشق را کشت؟

ببخشید بازم سؤال کردم من

خوب منم آدم نه نیستم؟

مگر نه عاشقی را آدمیت لازم است؟

وگرنه هر حیوان عاشق است

مگرنه عشق را در عرش ننوشتن؟

چرا مکاران عشق را کشتند؟

بحر چی باید سکوت و بی جواب ماند؟

آن ها عشق را کشتند با پلیدی

باز هم سکوت و باز هم سکوت؟

پس کی باید گفت حرف دل؟

پس کی باید گفت سر نهان؟

تا کی باید ماند بی عشق در جهان؟

آه خوب می دانم خواهند گفت تقدیر تو بود

سؤال دیگری دارم خدایا؟

چرا تقدیر را این چنین شوم باید سرشت؟

چرا خوب و بدت را درکنار هم باید نوشت؟

من چرا زیاد دارم خدایا

ولی گویند سکوت و باز هم سکوت!

من بنده تقدیر تو ام خدایا

حال خوب شد راضی هستی ای خدا؟

پس حالا حکم ده بهر ظالمان

ضالمانی که بی رحمانه عشق را کردند فدا

حکم خواهم بهر قاتلان

آن ها بودند که عشق را سربریدند

باز هم منتظر خواهم ماند بهر حکمت ای خدا

چون می دانم قضاوت خواهی کرد درست ای خدایا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:25  توسط سکوت  | 

 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:22  توسط سکوت 

مال تو

شوکت و جلال مال تو

سکوت و تنهایی مال من

یک دنیا عشق مال تو

نفرت دنیا مال من

آسمان و یک دنیا ستاره مال تو

یک وجب خاک سرد مال من

دنیا و هرچه زیبایی مال تو

سیاهی و تباهی مال من

تمام شادی ونشات مال تو

تمام غم های عالم مال من

سلام دوستارانت مال تو

فقط خداحافظ مال من

بدرود

در دیار عاشقان جایی ندارم

دروطن در غربتم آشنایی ندارم

اکنون می روم اری می روم

تا در غربت شاید آشنایی یابم

دیگر شعری و حرفی ندارم

پس می ماند کلام آخرم

بدرود بدروداین کلام آخرم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:11  توسط سکوت  | 

نیلوفر زخمی

اندر غم تو سوختم و ساختم

با شمع جان فروق عشق تو خواهم سوخت

عشق را من چرتکه نخواهم انداخت

چون عشق را مانند نیلوفر زخمی خواهم خواست

عشق نیلوفر و باغبان را یادت هست

آن داستان قشنگ را یادت هست؟

من همان نیلوفر زخمی باغ تو هستم

لیک افسوس تو نبودی باغبان قلب خستم

چون از ریشه ی خونینم نفهمیدی دردم

جام خود پر کردی از خون عشقم

سرکشیدی نوش جانت شدی مست؟

نوش جانت چون می دانم هستی تا ابد مست

خون نیلوفری زخمی چو من

عاشق دروانده ای چو من

مست عالمت خواهد کند ولی .....

باغبانی هم چو تو آواره خواهد گشت

چون همیشه بر مزار گلی چام بر دست

خون عاشق می نوشد و همیشه مست

زندگی و مرگ

زندگی فریادی بی صداست

مرگ اما جنجالی و پر صداست

ولی این کجا و ان کجاست

زندگی فریادش همیشگی ست

مرگ جنجالش کوتاه و پر صداست

پس مرگ بهتر از زندگی ست

زندگی بهر کسان پر مداعاست

قسمت

قسمت چنین بوده به رفتن

می روم تا نبینم روی ماهت من

تا دم اخر می سرایم برایت من

آهای ای مهتاب بی فروغ من

 

 کتاب اول

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:30  توسط سکوت  | 

شادبودم

مهتاب شبم بودی و من در کنارت شاد بودم

روزوشبم را در کنار تو خوش بودم

کفر نعمتم از کف ربود نعمتم

در غم از دست دادن مهتابم

روزوشب  یک به یک را با غم

غم همنیشین با من و من هم در فکر مهتابم

تقدیر

چه آسان تقدیر بازیم داد

زندگی از دستم بگرفت و تباهی هدیه ام داد

نه نه اکنون فهمیدم که راست می گفتند

تو هرگز مهتاب نبودی تو چون باد

هر طرف سویی نگر کردی و رفتی همراه باد

من تو را مهتاب دانستم و خواهم دانست تا ابد

چون هرچند کوتاه بود نور تو و رفت بر باد

ولی نورش را در قلبم نگاه خواهم داشت تا ابد

کتاب اول 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 3:20  توسط سکوت  | 

شب تار

زندگیم شب تاری بیش نبود

با شب تارمرا هم آغوشی خوش نبود

شبی از شب ها نسیمی وزیدن گرفت و باد

ابر سیاه زندگی را زد کنار و با خود برد

از آن دور دست ها مهتابی خوش درخشید

مهتاب زندگی را نور باران کرد

آه نه آه نه چه زود دیر شد

باد وزیدن نه نه باد نبود طوفان بود

ابر ها ی سیاه پر قدرت برگشتند

مهتابم را با خود بردند

مهتابم را با خود بردند

کتاب اول


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:32  توسط سکوت  | 

باران

یاران را چه شد

عشق کی به اخر آمد

مهتابم را چه شد

تابش خورشیدونور مهتابم را چه شد

او نمی گوید که یاری داشت و یار را چه شد

بوی تعفن و نفرت به هوا پراکنده شد

کسی نمی داند که بر سرمن دیوانه چه شد

کتاب اول


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:45  توسط سکوت  | 

متهم

من متهمم بر آنچه نیستم

مهتابم را گرفتن چون عاشقم

مهتابم دگر پشت ابر سیاه غم گم شد

نفس من هم به دنبال مهتابم بسته شد

عین ناباوری یک شب مهتابم

تنهام و گذاشت و رفت

لب فروبستم بر هر سخنی ومردم

چشم فرو بستم هر زشت و زیبا

دوری تو مهتابم تیشه زد بر ریشم

گفتم و تو ندانستی مهتابم

تمام هستی و تمام چونم

کتاب اول


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:19  توسط سکوت  | 

هوا دگرگون شد

 

هوا دگرگون شد

ابر سیاه با سرو صدا و غوغا پیدا شد

ابر آسمان را پر کرد سیاهی میهمان شد

مانند قصه پر غم که آوار بر دل شد

ابر برای گریه بر حال من اماده شد

برق زد و رعدی به صدا شد

دریای آرام به خروش شد

آری آری ای ا بر گریان کن چون بی دل شد

ای دریا برخروش که گم شد

بی مهتاب  دل شد

کتاب اول

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:17  توسط سکوت  | 

دلبرکی

دیگرت آزاد باش دلبرکی

بی پروا و بی باک باش  دلبرکی

در پس نام و نوا قایمکی

نیست لازم بنویسی یواشکی

من تو را پس هر پرده اکی

یا که پستوی هر شعر و وبکی

یا که پشت هر نیلبکی

پشت هر آواز غمکی

می شناسم بی هیچ دلهرکی

عشق را واژه کردن باشکلکی

کردند آدمها بی حرفکی

با این واژه زنند خود را گولکی

من پشت زهر هر حرف و خنجر کی

عشق را در نهان خانه ی دل پنهانکی

کرده ام محکم بی هیچ کلکی

روز وشب با قطره خون دل می دهم اب کی

تا شود گل عشقم شاداب ترکی

دست هیچ نامرد داسکی

نتواند که به چیند گلکی

چون اگر چیند گل عشقم بی ترحمکی

با شوق و قطره خون آبش دهم باز یواشکی

گل عشقم زیباتر از دیروز اندکی

روید در سینه من بهترکی

خنجر هیچ نامردی و دست هیچ داسکی

نتواند ریشه عشقم بیرون کشد حتی اندکی

کتاب اول


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:17  توسط سکوت  |